خرید بک لینک
به نام خداسنندج شهر دوست داشتنی و جالبی هست. پارک آبیدر و بازار تاناکورا، همیشه آرزوهای من هستند. خیلی دوست داشتم روز شنبه 4 تیر ماه هر دو را گشتی بزنم. توفیق نشد. گاهی اوقات افراد و انسان ها باعث آبروی شهر و محل کسبشان میشوند. دو استاد بزرگ از من سئوالاتی کردند. بحث های شد. بعضی سئوال ها را اصلا دوست نداشتم جواب بدم. یکی از اساتید ناراحت شده بود. چشم هایش گرد شد.آقای دکتر سید احمد پارسا (طور دیگری ایشان را شناخته بودم: خیلی مهربان تر، دلسوز تر، علمی تر، اهل سنت، عاشق تر. اما ... یعنی برای من یاداور مرحوم زرین کوب بود، خلاصه گفتم ... اما....) و استاد خانم طیبه فدوی. نمی دانم چرا اینقدر فشار بالا بود که فقط می خواستم از جلسه بیرون برم. فرار کنم.گفتند حالا .... این بیت عربی هم از ایشان بپرسیم. دو دل بودند که بپرسند یا نه؟ گفتند بپرسیم. پرسیدند. کلمه کلمه می دانستم چیست ولی باز سکوت کردم. گفتم نمی دانم... این نمی دانم هم دردیست.رکِبت مَطیـّـةً مِن قبــلُ زیدٌعَلاهـا فی السّنین الماضیات« بر مرکبی سوار شدی که پیش از آن زید بن علی در سالهای گذشته برنشست.»

برچسب: نویسنده: حمید اسدی‌پور تاريخ: يکشنبه 2 مرداد 1401 ساعت: 20:14

به نام خداوقتی انسان راهی سفر میشود خیلی دوست دارد با افراد بزرگ و با صفای شهرهایی که سفر می کند آشنا شود. بنده که راهی سنندج شدم/ مردم این شهر را به اخلاص، بزرگی، سادگی، صداقت و سنتی بودن میشناسم. در یک جلسه با آقای دکتر صالح ادیبی افتخار هم صحبتی شد. اسم ایشان را شنیده بودم ولی یادم رفته بود. اصلا توی فضاهای اخلاق مداری و این حرف ها نبودم. بعدا با استاد صاح ادیبی و عملکرد ایشان آشنا شدم. در جلسه ای که نشسته بودم و افتخار داشتم با ده تن از اساتید بزرگ کردستان هم صحبت شوم، صحبت های بنده با آقای دکتر ادیبی کاملا ساده، صمیمی، دوستانه و برادرانه  بود. ایشان به مانند یک برادر بزرگ تر و راهنمایی نازنین با من برخورد می کردند. از مثنوی معنوی دفتر دوم ابتدای آن برایشان خواندم. متن ساده و البته پر از نکته ای بود. از شغل و درآمد و حضورم پرسید. بسیار دوستانه. ایراداتی داشتم که وقتی تنها شدیم در خفا و در گوشی به بنده یاداور شدند. چقدر لذت بردم که با لهجه زیبای کردی بنده را پسر خاص/یا/ کُر خاص... به دیگر اساتید معرفی کردند و من شرمنده شدم. با ریشی پرفسوری و هیبتی زیبا و دارای هژمونی. مردی دیپلمات که در مواجه با دانشجویان و دانش آموزان به مانند معلمی با تجربه و دلسوز عمل می کردند. شاید در یک ربعی که با این استاد بزرگ هم صحبت شدم خیلی نظرم روی/ صمیمیت و نگاه جامع و هم جانبه ایشان به افراد و جوانان بود. آن همه سوابق را که دارند کنار گذاشته و مانند برادری مهربان یا مردم هم صحبت میشد. البته من فردای آن روز پس از 24 ساعت متوجه شدم ایشان چه شخصی بودند و چه مرتبه ای داشته اند. اگر زودتر می دانستم که از رگ لری خود استفاده کرده و صحبت را تا درازنای شب ادامه می دادم.نگاهی به سوابق آقای دکتر صال

برچسب: نویسنده: حمید اسدی‌پور تاريخ: يکشنبه 2 مرداد 1401 ساعت: 20:14

به نام خدایکی از شعرهای استخوان دار و جالب اخوان ثالث در دفتر شعری آخر شاهنامه: میراث است. شعری که مضامین بسیار زیادی را دور می زند. از متن و نقد و همه این بحث ها و فضولیها که بگذریم؛ خوانش بسیار زنده و جالب و پرمایه این شعر توسط خود شاعر است. وقتی کلمات را ادا می کند/ حتما این حس به همه دست می دهد که به این کلمات رسیده ، درک کرده و آنها را چشیده است. اخوان را دوست دارم با تمام وجود. قرائت شعر را باید از خود شاعر شنید تا بسیار از مفاهیم باخوانش خود او درک و روشن شود.ميراث - از دفتر شعر --آخر شاهنامهپوستيني كهنه دارم منيادگاري ژنده پير از روزگاراني غبار آلودسالخوردي جاودان مانندمانده ميراث از نياكانم مرا ، اين روزگار آلودجز پدرم آيا كسي را مي شناسم منكز نياكانم سخن گفتم ؟نزد آن قومي كه ذرات شرف در خانه ي خونشانكرده جا را بهر هر چيز دگر ، حتي براي آدميت ، تنگخنده دارد از نايكاني سخن گفتن ، كه من گفتمجز پدرم آريمن نياي ديگري نشناختم هرگزنيز او چون من سخن مي گفتهمچنين دنبال كن تا آن پدر جدمكاندر اخم جنگلي ، خميازه ي كوهيروز و شب مي گشت ، يا مي خفتاين دبير گيج و گول و كوردل : تاريختا مذهب دفترش را گاهگه مي خواستبا پريشان سرگذشتي از نياكانم بيالايدرعشه مي افتادش اندر دستدر بنان درفشانش كلك شيرين سلك مي لرزيدحبرش اندر محبر پر ليقه چون سنگ سيه مي بستزانكه فرياد امير عادلي چون رعد بر مي خاست"هان، كجايي ، اي عموي مهربان! بنويسماه نو را دوش ما، با چاكران، در نيمه شب ديديمماديان سرخ يال ما سه كرت تا سحر زاييددر كدامين عهد بوده ست اينچنين، يا آنچنان، بنويس"ليك هيچت غم مباد از ايناي عموي مهربان، تاريخپوستيني كهنه دارم من كه ميگويداز نياكانم برايم داستان، تاريخمن يقين دارم كه در رگهاي من خ

برچسب: نویسنده: حمید اسدی‌پور تاريخ: يکشنبه 2 مرداد 1401 ساعت: 20:14

صفحه بندی